اگر علوم مختلف واقعیّتهای طبیعی و اجتماعی را بررسی میکنند، فلسفهی علم به مطالعهی ماهیّت این علوم و فعالیّتهایی که در آن انجام میشود میپردازد.(ابطحی، بی تا : pajoohe.com) در باب تعریف فلسفهی علم، مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در حوزهی علومانسانی، اجماع نظر واحدی وجود ندارد و تعاریف مختلفی از آن ارائه شده است و از دیدگاههای مختلفی به آن نگریستهاند1. برای مثال فلسفهی علم عبارت است از تبیین اصول و مبانی علم که در آن به تعریف، موضوع، روش، فایده، مؤلف، مسائل و تاریخچهی علم اشاره میشود. با توجّه به این تعریف از فلسفهی علم، هنگامی که از فلسفهی علومانسانی صحبت میکنیم باید به تعریف علومانسانی، موضوع آن، روشهای مورد استفادهی آن، مؤلف، مسائل و تاریخچهی آن اشارهکنیم. البتّه به نظر میرسد سه گزارهی اوّل یعنی تعریف، موضوع و روش اهمیّت بیشتری در باب تبیین فلسفهی علم داشته باشند.
از منظری دیگر در پدیدارشناسی، فلسفهی علم عبارت است از پرسشهای ریشهای در باب پیشفرضهایی که پیدایش و تکامل علم مبتنی بر آن بوده است.(امید، 1376) در این راستا فلسفهی علم به ظاهر ساختن پیشفرضها و تمایلات باطنی دانشمندان که در نظریههای علمی و داوری دربارهی آنها نهفته است میپردازد. برای مثال فیلسوفان علم نشان می دهند که دانشمندان فرض کردهاند که «طبیعت منظّم است» و «نظم حاکم بر طبیعت قابل شناخت است» یا «قوانین مبتنی بر ضرورت علمی نسبت به قوانین آماری، یا تبیینهای مکانیکی نسبت به تبیینهای غایت انگارانهترجیح دارند».(لازی، 1377، 16)
در فلسفهی علم به تحلیل و تشریح مفاهیم مورد استفاده در نظریههای علمی نیز پرداخته میشود. برای مثال ریاضیات با اعداد سر و کار دارد، امّا نمیتواند به این سؤال پاسخدهد که عدد چیست؟ فیزیک از مفهوم زمان استفاده میکند، امّا با این وجود این که هم مردم عادی و هم فیزیکدانان میپندارند که میدانند زمان چیست امّا آنها به سختی میتوانند به ما بگویند که زمان دقیقاً چیست؟(روزنبرگ، 1384، 18-17) در چند دههی اخیر چگونگی شکلگیری تئوریهای علمی مهمترین موضوع مورد توجّه فلسفهی علم شده است.(قندچی، 2001 : hupaa.com)
با توجّه به موارد فوق در تعریف فلسفهی علم، میتوان بیان کرد که منظور از فلسفهی علومانسانی _ و حتّی زیرشاخههای آن مانند علم سیاست- نیز شناخت و تبیین پیشفرضهایی است که علومانسانی بر آن استوار است و همچنین مفاهیم مورد استفاده در این علوم. درک صحیح و درست این پیشفرضها و مفاهیم به ما کمک میکنند که فلسفهی علومانسانی را بهتر درک کنیم.
نکتهی بسیار مهمی که در باب فلسفهی علم – مخصوصاً در غرب- باید به آن اشاره کرد مفهوم علم در فلسفهی علم است. «مراد از علم در فلسفهی علم امروز، صرفاً علوم تجربی است و اکثراً مثالهایی که در این موضوع مورد بحث قرار میگیرد، مربوط به علوم تجربی طبیعی میباشد.»( امید، 1376 : 2 ) توجّه ویژهای که درصد سال اخیر به فلسفهی علم شده است ناشی از ارج و قربی است که علوم تجربی در عصر جدید در میان مردم پیدا کردهاند و چنین پنداشته میشود که علم و روشهای آن دارای خصوصیّاتی ویژه است که به نتایج قابل اعتماد منجر میشود. دلیل براین مدعا (جایگاه والای علم – علوم تجربی – در عصر حاضر) آن است که افراد، رسانهها، حوزههای مختلف مطالعاتی و مشربهای فکری و… اصرار دارند که دیدگاههای خود را علمی بخوانند تا وانمود شود آنها برای رسیدن به دیدگاههای خود از روشهایی استفاده کردهاند که علم با سابقه و معتبری همچون فیزیک از آن استفاده کرده است. مانند اگوست کنت که جامعهشناسی خود را فیزیک اجتماعی نامید. (لازی، 1377 : 16)

3-1-2- علومانسانی
از منظرهای مختلف، از علومانسانی تعاریف متعدّدی عرضه شده است. به اجمال میتوان گفت علومانسانی دانشهایی هستند که انسان در آنها از لحاظ حیات درونی و روابط با دیگران بررسی میشود به عبارت دقیقتر علومانسانی شاخهای از علوم است که مطالعات و تـأملات انسان را درباره خودش از زوایای گوناگون در بر میگیرد و در زمینههای متنوعی نیز رشد یافته است. (رجبی، 1388: 24) به تعبیری علومانسانی به بررسی رفتارهای فردی یا اجتماعی انسان میپردازند و رفتار و منش انسان در ارتباط با جامعه را مورد بررسی قرار میدهند.
وجه تمایز علومانسانی با علوم طبیعی (فیزیک، شیمی و…) و یا علوم دقیقه (ریاضیات، منطق و…) در این است که در علومانسانی، آنچه اهمیّت پیدا میکند، نوع نگرش به انسان به عنوان موضوع مورد مطالعه و رابطهی او با جهان اطراف و جامعه است. (کانون گفتمان قرآن، 1388: askquran.ir ). برخلاف علوم تجربی که مادهی بیجان را موضوع مطالعه خود قرار داده است، علومانسانی موضوع مورد مطالعه خود را امری قرار داده که در تکاپو و تلاش در تغییر وضعیت خود است. انسان برای این علوم انبوهی از مولکولها و سلولها نیست. بلکه دقیقاً خصلت خاص انسانی انسان است که مورد مطالعه این علوم است. (قره گزلی، 1388: 10) تمام رفتارهای روحی و عملی بشر به نحوی موضوع تحقیق و پژوهش این علوم قرار میگیرد.
از لحاظ تاریخی فرانسهی بعد از رنسانس را محل تولّد علومانسانی میدانند (شاکر، 1385: bashgah.net). آغاز پیدایش علومانسانی به صورت یک حوزهی مستقل، در دهههای پایانی سدهی هفدهم بود. علومانسانی، دست کم در شکل نوین خود، خواستگاه غربی دارد و زاده تحوّلات معرفتی و اجتماعی اروپا و دنیای صنعتی از دوره رنسانس تا امروز است. در قرن نوزدهم جامعهشناسی ابداع شد و در قرن بیستم به تمامی جهان بسط یافت. ( Abraham, 1973) امّا جدایی این علوم از علوم طبیعی در اوایل سدهی نوزدهم به وقوع پیوست. از اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم تا نیمهی قرن بیستم با پیشرفت علوم تجربی و تبلیغات دامنهدار پیروان نهضت روشنگری علومانسانی از علوم تجربی جدا شد.(رجبی، 1388: 24) بر این اساس کاملاً روشن است که این علوم فرزند اومانیسم است و بر مبنای فلسفهی اومانیستی شکل گرفته است. ایدههای اومانیستی با تار و پود این علومانسانی تنیده شده، یعنی علومانسانی را از روح ایدئولوژیک لیبرالیاش نمیتوانیم جداکنیم. (زرشناسی، 1388: bornanews.com).
از لحاظ مصداقی در دانشگاههای غرب عبارت علومانسانی معمولاً شامل هستهای علمی مرکّب از روانشناسی، جامعهشناسی و انسانشناسی میشود. گاهی زبانشناسی و تاریخ را به آن میافزایند. (دوریته، 1382: 17) به طور کلّی درمورد مصداق علومانسانی دو دیدگاه وجود دارد. یکی دیدگاهی که روش این علوم را به روش تجربی محدود نمیکند و دیگری دیدگاهی که تجربه را یگانه روش این علوم میداند و به این علّت است که فلسفه و علوم انتزاعی از آنها خارج میشوند. با این نگاه علومانسانی اصلی عبارتند از علم سیاست، اخلاق، جامعهشناسی و اقتصاد. امّا روانشناسی که روشی تجربی دارد، جزء این علوم به شمارش نمیآید. البتّه برخی در مغرب زمین روش علومانسانی را تجربی میدانند. در این صورت علومانسانی شامل روانشناسی، اقتصاد، علوم سیاسی، جامعهشناسی و علومتربیتی میشود. امّا حقوق، اخلاق و فلسفه از دایرهی این علوم خارجند زیرا نه روش آنها تجربی است و نه قدرت پیشبینی به انسان میدهند. دانشمندان طرفدار این دیدگاه، علومانسانی را انسانشناسی تجربی میدانند، انسانشناسی به معنای عام. برخی از متفکّران نیز معنای علومانسانی را چنان گسترده میدانند که شامل علومی مانند اقتصاد، جامعهشناسی، انسانشناسی، جغرافیا، قومشناسی، زبانشناسی، تاریخ، سیاست و…. میدانند که فهرست متوفایی از آن نمیتوان ارائه کرد.(فروند، 1372: 73) گاهی از علومانسانی به علوماجتماعی نیز یاد میشود. ژان پیاژه2 در کتابش « شناختشناسی علومانسانی » نوشته است: « نمیتوان هیچگونه تمایز ماهوی میان آنچه اغلب علوماجتماعی نامیده میشود و آنچه علومانسانی خوانده میشود، قائل شد. زیرا بدیهی است که پدیدههایاجتماعی به همه خصوصیّات انسانی، حتّی فرایندهای روانی – فیزیولوژیک وابستهاند و در مقابل علومانسانی همه از جهت معینیاجتماعیاند.»(دوریته، 1382: 18)
فراتر از این تعاریف ن ان و مصداق شناسیها، علومانسانی هر چه که باشد امروزه کسی نمیتواند اهمیّت و نقش و اثرگذاری آن را بر جامعه منکر شود. پژوهشها نشان میدهد که حدود 90 درصد از مغزهای متفکّر دنیا – که برخی از آنها راههای سلطه بر جهان را به سیاستمداران کشورهای بزرگ میآموزند – از متخصّصان علومانسانی هستند.(شاکر، 1385: bashgah.net)

4-1-2- سیاست و علم سیاست
از آن جهت که سیاست کلیدیترین مفهوم مورد بررسی در این پایاننامه بوده کمی مفصّلتر به تشرح و تبیین این مفهوم میپردازیم. تبیین علم سیاست و علوم سیاسی نیز متعاقب روشن شدن مفهوم سیاست تبیین میشود.
مفهوم سیاست از جنجالی‏ترین و پیچیده‏ترین مفاهیم کلیدی در علومانسانی است که اندیشمندان علوم سیاسی در مورد آن اجماع نظر ندارند مهم‏ترین دلیل آن، وجود ابهام در محتوا و مؤلفه‏ها و پیش‏فرض‏های آن است، زیرا علم سیاست از زیر مجموعه‏های علومانسانی است که همواره با پیشفرض‏های خاصّی قرین است و لذا هرگونه بحث از اصول و مبانی علم سیاست مسبوق به نظریه و اعتقادات است، از این‏رو تفکیک دانش سیاست از ارزش‏ها و باورها غیر ممکن می‏نماید.(مقیمی، 1384)
از منظر علم منطق تعریف باید جامع افراد و مانع اغیار باشد. امّا از آنجا که علومانسانی موضوعش رفتار انسان است و رفتار انسان نیز علل و انگیزه‏هایی متفاوت و ناشناخته‏ای دارد، از این‏رو از پیچیدگی‏های خاصّی برخوردار است. سیاست و علوم سیاسی نیز که در قلمرو علومانسانی قرار دارد دارای مفهومی پیچیده و دشوار است، زیرا اولاً، قلمرو آن مشخص نیست. سیاست به نحوی در تمامی حوزه‏های زندگی افراد و گروه‏های جامعه بشری مداخله می‏کند. همه ما، خواسته یا ناخواسته، متأثر از تأثیرات و تصمیمات سیاسی حاکمیت‏های داخلی و خارجی هستیم. رابرت دال می‏گوید: «انسانها در هر لحظه از زمان به نوعی با مسائل سیاسی درگیر میباشند».(دال، 1364: 1) حتّی برخی مدّعی‏اند علوم نیز زاییدهی خواست قدرت است؛ به عبارت دیگر، هراندازه موضوع پژوهش گستردهتر باشد و اجزای آن پراکنده‏تر باشد به ویژه اگر اجزای آن ناهمگون‏تر باشد، ساختن یک تعریف و نظریهی عام و جامع که تمام افراد را شامل گردد سخت‏تر است. چون پیششرط تعریف جامع و مانع، علم و آگاهی کامل به عناصر سازنده آن است که بسیار دشوار است. بدین دلیل هرگونه تعریف از سیاست ارزش نسبی دارد.
ثانیاً، هرکس از سیاست مفهوم خاصّی را در ذهن دارد؛ برای مثال وقتی که گفته می‏شود سیاست کشور غلط است یا سیاست کشور سالم است و یا دخالت در مسایل سیاسی در صلاحیت هرکس نیست، منظور از سیاست، دولت است، و یا سیاست یعنی قدرت یا مدیریت و نیز سیاست یعنی دروغ، عوام فریبی و نیرنگ.
ثالثاً، تعاریف علومانسانی برخلاف علومطبیعی، نسبی و دائماً دستخوش تغییر بوده و از ثبات کمتری برخوردارند.
رابعاً، هرگونه تعریف از سیاست مبتنی بر باورها و ارزش‏های خاص خودش است، چون دانش‏های انسانی مسبوق به پیش‏فرض‏ها و اعتقادات هستند. بدین دلیل در علوماجتماعی دربارهی یک موضوع اجتماعی یا سیاسی میان پژوهشگران وحدت نظر نیست، زیرا محقق علوماجتماعی خود جزئی از موضوع تحقیق است و در عمل دشوار است که پیشفرض‏ها و انگیزه‏های خودش را در پژوهش خود تأثیر ندهد. به سبب چهار مشکل یاد شده، تعریف و مفهوم سیاست دارای ابهام شده است.

1-4-1-2- واژهی سیاست‏
در زبان سیاسی اسلام، سیاست از ریشهی ساس، یسوس گرفته شده و معانی آن عبارت است از: حکومت، ریاست، تنبیه، پرورش، ادارهکردن، مصحلتکردن، تدبیرکردن، عدالت، نگهداری و حراست.3 به نظر می‏رسد مفهوم اصلی و حقیقی این واژه، همان پرورش و پروراندن باشد، چون معمولاً واژه‏ها در آغاز در مفهوم مادّی و محسوس به کار می‏روند و سپس با توسعه در مفهوم به معانی غیرمادّی و غیرمحسوس تعمیم داده می‏شوند؛ چنان که در توضیح «ساسه الفرس» گویند «ای راضها» یعنی صاحب اسب به پرورش وتربیت آن اقدام کرد؛ همین مفهوم سیاست با توسعه در مصداق، درتربیت انسانها، فرد و جامعه نیز استعمال گردید.(دارابکلانی، 1380: 15) سیاست در متون و منابع روایی نیز به معنای تربیت، پرورش و ریاست به کاررفته است. در اینجا به چند روایت اشاره می‏کنیم:
پیامبر اکرم(ص) می‏فرماید: «کان بنو اسرائیل تسوسهم انبیاء هم. همواره سرپرستی و ریاست بنی اسرائیل را پیامبران بنی اسرائیل عهدهدار بودند». یا می‏فرماید: «فوّض إلیه أمر الدین و الدنیا لیسوس عباده».(کلینی، جلد1: 226) یا روایت شده است: «والامام مضطلع بالامامه، عالم بالسیاسه.(همان : 202) امام حامل و متکفّل رهبری جامعه و نیز آگاه به سیاست است».

در زبانهای اروپایی واژه سیاست از کلمه یونانی شهر (Polis) گرفته شده است. چنان که ارسطو در کتاب سیاست میگوید: «انسان به حکم «Polisis» موجودی است که برای زندگی در «Polis» آفریده شده است»(ارسطو، 1364: 13) بدین لحاظ از منظر ارسطو، تصوّر زندگی مدنی و آزاد در بیرون از شهر محال است. از این حیث موضوع علم سیاست در دیدگاه اندیشمندان یونان باستان «شهر» تلقّی می‏شد. امّا دایره معنای آن به تدریج توسعه پیدا کرد و به قانون اساسی و رژیم سیاسی نیز اطلاق گردید. در هر صورت از منظر یونانیان، شهر و دولت از همدیگر تفکیک‏ناپذیر بودند و لذا واژهترکیبی «شهر – دولت» (city – state) برای این مفهوم رساتر می‏نماید، کما اینکه برخی از محققّان گفته‏اند: مفهوم شهر با Polis یونانی تفاوت آشکار دارد. شهر، به معنای جایگاه زیست مردمان را در یونانی asty مینامیدند. Polis در آغاز قلعه‏ای بود که در پای asty ساخته می‏شد، امّا مفهوم آن تغییر یافت و به معنای جامعهی سیاسی به کاررفت‏(ارسطو، 1364: 5) بنابراین واژه Polis تنها به معنای شهر نبود، بلکه به معنای «دژ»، «دولت» و «جامعه» هم به کار می‏رفت. اگر واژه Polis را از زبان یونان باستان جدا کنیم، دانش‏واژه «شهر – دولت» بیمعنا خواهد شد. در واقع، سیاست، در معنای یونانی علم حکومت بر شهر بود.(عالم، 1383: 23)
2-4-1-2-تعریف اصطلاحی سیاست‏
از آنجا که تعریف سیاست – به دلایلی که ذکر شد – بسیار مشکل است، هرگونه تعریف جامع افراد و مانع اغیار تقریباً غیر ممکن است؛ از این‏رو تاکنون ده‏ها تعریف از سیاست ارائه شده که نه تنها دلیل بر پیچیدگی موضوع است، بلکه بر ابهام و پیچیدگی مفهوم و تعریف سیاست نیز افزوده است. به نظر میرسد می‏توان این تعاریف متعدّد را طبقهبندی و انسجام منطقیتری بخشید. در اینجا این تعاریف را در چهار دسته، طبقه‏بندی می‏کنیم.
1.کسب و حفظ قدرت: برخی از اندیشمندان سیاسی سیاست را پیکار و مبارزه افراد، گروه‏ها، احزاب و دولت‏ها با یکدیگر بر سر قدرت می‏دانند. می‏توان گفت که قدیمی‏ترین تعریف برای سیاست همین است. فارغ از اینکه مشروعیت چنین قدرتی به کجا یا چه کسی و به چه ارزش‏هایی منتسب است، قدرت و زور سنّتی‏ترین تعریف برای سیاست تلقّی می‏گردد. این معنا، هم در متون قدیم غرب قابل ردیابی است و هم در آثار سیاسی شرقی. در ذیل به چند نمونه اشاره می‏کنیم:
مک آیور در کتاب جامعه و حکومت، سیاست را به معنای اعمال قدرت و تشکیلات متمرکز(مک آیور، 1344: 29) معرفی می‏کند. از نظر هارولد لاسول، سیاست علمی است که به ما می‏آموزد چه کسی می‏برد، چه می‏برد، کی می‏برد، کجا می‏برد و چگونه میبرد.(اسپرینگز، 1365: 10) موریس دو ورژه محور و هسته اصلی سیاست را قدرت می‏داند.(دو ورژه، 1349: 8) فیودور بورلانسکی نیز در تعریف سیاست مینویسد: مفهوم قدرت محور تئوری سیاسی و مطالعه پروسه‏های سیاسی مشخص است. این مفهوم کلید درک نهادها سیاسی، جنبش‏های سیاسی و خود سیاست است.(بورلانسکی، 1360: 15)
برتراند راسل نیز در کتاب قدرت سیاست را به معنای قدرت‏(راسل، 1361: 217) تعریف می‏کند. رابرت دال هم سیاست را به معنای اقتدار و قدرت میداند.(دال، 1364: 6) نیچه نیز می‏گوید: «قدرت نخستین حقّ را به دست می‏دهد و هیچ حقی نیست که در باطن نوعی گستاخی، غضب و خشونت نباشد».(حلبی، 1382: 11) دیوید ایستون هم معتقد است سیاست با «تخصیص آمرانه ارزش‏ها در جامعه»(طاهری، 1374: 10) سر و کار دارد.
در جهان اسلام نیز این اصل (زور یا قدرت) از زمانهای دور و گذشته به چشم میخورد. آموزه‏هایی چون «الحق لمن غلب» و یا «لا یقوم الناس الا بالسیف»(طاهری، 1374: 11) حکایت از آن دارد. سیاست نویسان ایرانی نیز سیاست را به معنای حفظ قدرت به منظور ایجاد نظم و امنیت می‏دانستند؛ از جمله خواجه نظام الملک در سیاستنامه و جاحظ در التّاج و عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر در قابوسنامه‏(بخشایشی اردستانی، 1376: 20) این تعریف را ارائه کرده‏اند.
2. مطالعه دولت: بعد از مفهوم قدرت، سنّتیترین موضوع و تعریف برای سیاست، دولت است. عدّهی زیادی از اندیشمندان علوم سیاسی، سیاست را به معنای مطالعهی سازمان دولت گرفته‏اند. مفهوم دولت از سدهی شانزدهم میلادی به وسیلهی ماکیاول (1469 – 1527) رواج یافته است؛ چنانچه یونانی‏ها به جای آن واژهی «پولیس» (شهر – دولت) را استعمال می‏کردند. البتّه واژهی دولت به معنای حاکمیت شاهان که در اروپا بوده، با جامعه، اجتماع و ملّت فرق داشته است؛ امّا به تدریج با طرح بحث‏های حاکمیت ملّی، دولت‏های پادشاهی اروپایی تغییر ماهیّت داده و به دولت ملّی تغییر مفهوم دادند. در هر صورت برخی از متفکّران سیاسی، سیاست را به معنای بررسی و مطالعهی ساختار و تشکیلات سیاسی دولت می‏دانند، برای مثال اندرسن، کارلتون و کریستول در کتاب آشنایی با علم سیاست، سیاست را «علم مربوط به دولت یا به عنوان رشته‏ای از علوم اجتماعی که مربوط به تئوری سازمانها، حکومت و اعمال دولت است»(اندرسن و دیگران، 1348: 30) تعریف کرده‏اند.
هارولد ژ لاسکی در کتاب مقدّمه‏ای بر سیاست، سیاست را «بررسی نهاد رسمی کشور و دولت» (لاسکی، 1374: 18)معرفی می‏کند. مک آیور نیز در کتاب جامعه و حکومت سیاست را تشکیلات متمرکزی تصوّر میکند که متکفّل برقراری نظم و امنیت است(مک آیور، 1344: 29)
میرزا ملکم خان، سیاست را مرادف دولت می‏داند: «دولت در عالم حکمرانی یعنی سیاست، سیاست یعنی حکم و تنبیه، بدون تنبیه حکم نیست. بدون حکم نه سیاست است و نه دولت».(ملکم خان، 1327: 127)
تعریف سیاست به دولت خالی از اشکال نیست: اولاً، این تعریف با رویکردی ساختاری، سیاست را تعریف کرده و از نقش و کنش انسانی که مبتنی برتوانایی‏های فردی و شخصیت حقیقی افراد است غفلت نموده است؛ ثانیاً، تعریف سیاست به دولت، تعریف به جزء لازم آن است. اگرچه دولت یکی از لوازم مهم سیاست است، ولی سیاست صرفاً مطالعهی دولت نیست، بلکه سازمانها، گروه‏های ذینفوذ و احزاب نیز جزء سیاست هستند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

3. فرایند تصمیم‏گیری (مدیریت بحران): برخی از صاحبنظران سیاسی، سیاست را از نظر فرایند سیاست‏گذاری و چگونگی تصمیم‏گیری سیاسی برای کنترل بحرانهای متعدّد درون جامعه، مطالعه می‏کنند، که در نتیجه سیاست ماهیّت متفاوتی می‏یابد. از این منظر، جامعه و حکومت همواره در بحرانهای متعدّد غوطه‏ور است و سیاستمدار تنها کار ویژه‏اش، مدیریت این بحرانهاست تا از حد کنترل خارج نگردد؛ برای مثال ریمون آرون سیاست را به معنای «تصمیم‏گیری دربارهی رویدادهای ناهمگون در جامعه»(دوورژه، 1349: 8) می‏داند. طبق این تعریف، سیاست به فرایند سیاست‏گذاری دولت اطلاق می‏گردد؛ فرایندی که طی آن سیاستگذاران تصمیم می‏گیرند در مواقع خاص و اضطراری چه اقداماتی را انجام دهند یا ترک کنند.
بی تردید امروزه شایع‏ترین و مهم‏ترین تعریف در محافل علمی و تحقیقاتی، سیاست به معنای مدیریت است. امروزه مهم‏ترین کارویژه سیاست را چگونه حکومت کردن تلقّی میکنند، بر خلاف ادوار گذشته که بر روی «چه کسی باید حکومتکند» تأکید می‏کردند. بنابراین در یک فرایند تکاملی، معنا و تعریف سیاست از اصالت قدرت و دولت به سمت اصالت کارکرد و کارآمدی سیاست متحوّل شد.
4. تدبیر معطوف به هدایت (تقوا): سیاست در آموزه‏های اسلامی به معنای مدیریت و تدبیر معطوف به هدایت جامعه است؛ از این‏رو موضوع سیاست در اندیشه اسلامی نه قدرت است و نه دولت، بلکه نظم عادلانه مبتنی بر تقوا و هدایت است. مضافاً، در اسلام سیاست صرفاً مدیریت بحران نیست، بلکه مدیریت در راستای سعادت و هدایت بشر به منظور ایجاد و استقرار ارزش‏های انسانی و الهی است؛ از این‏رو دارای قداست است. با توجّه به تعریف ارائه شده برای سیاست، سیاست دارای سه رکن و مقوّم می‏باشد: اولین رکن، تدبیر یا مدیریت است. مفهوم تدبیر اشاره به «ماهیّت سیاست» دارد. حاکم اسلامی از منظر آموزه اسلامی در جستوجوی ایجاد نظم و امنیت (جان، مال و عِرض) شهروندان است؛ از این‏رو هر نوع تدبیر و چاره‏جویی در جهت تنظیم روابط اجتماعی و ادارهی کشور و جامعه را سیاست میگویند. دوّمین عنصر، تقواست. این عنصر ناظر به «جهت حرکت» در سیاست است. در آموزه‏های اسلامی تمامی کنش‏ها، وقتی اصالت می‏یابند که در مسیر قرب الهی و تقوا باشند، چرا که «آن أکرمکم عنداللَّه أتقیکم». بنابراین همچنان که مبدأ انسان از خداست مقصد نیز باید به سوی خداوند باشد. انا للَّه و انا الیه راجعون. البتّه تقوا دارای ابعاد مختلف و مدارج متعدّد است؛ ولی آنچه در کلیّت زندگی سیاسی مدنظر می‏باشد، رفتار و کنش اجتماعی مبتنی بر تقواست؛ سوّمین رکن، عدالت است. عنصر عدالت ناظر به «غایت فعل سیاسی» در مفهوم سیاست است. آهنگ حرکت به سوی آرمان نهفته است و سیاست در پی آن است تا ضمن ایجاد رابطه با واقعیت‏های موجود، چگونگی وصول به هدف را فراروی ما نهد. به عبارت دیگر، دراندیشه اسلامی سیاست نیازمند ملاک و میزان است. این معیار چیزی جز عدالت نمیتواند باشد، همانطور که خداوند متعال غایت دولت اسلام را در موارد متعدّد متذکر می‏شوند؛ از جمله:
لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط(حدید: 25) هر آینه ما رسولان را با دلایل روشن فرستادیم و کتاب و میزان را نازل کردیم تا بین مردم قسط و عدالت را اقامه نمایند.
در روایات نیز میخوانیم: «ملاک السیاسه العدل» و «جمال السیاسه العدل و الأمره و العفو مع القدره».(ری شهری، 1377،ج 4: 584) در برخی روایات این موضوع ذیل آفت‏های سیاست مطرح گردیده است؛ از جمله «بئس السیاسه الجور» یا «آفه الزعامه ضعف السیاسه».(آمدی،1360، ج3: 384)
اندیشمندان و متفکّران اسلامی نیز با توجّه به آموزه‏های اسلامی، سیاست را کم و بیش با واژه‏های تدبیر، هدایت، سعادت، فضیلت و خیربرین تعریف کرده‏اند؛ چنان که فارابی، حاصل خدماتی که حاکم در جهت نشر فضایل و اخلاق و به منظور رسیدن به سعادت انجام میدهد را سیاست می‏نامد.
راه ایجاد فضیلت در وجود انسان آن است که افعال و سنن فاضله، پیوسته در شهرها و میان امّت‏ها رایج و شایعباشد، این کار امکان‏پذیر نیست مگر به وسیله حکومتی که در پرتو آن، این افعال و سنن و ملاکات اخلاقی در شهرها و در میان مردم رواج یابد. حاصل این خدمت را سیاست گویند.(فارابی، 1384: 107)
غزالی نیز می‏گوید سیاست ابزاری است که انسان را به خداوند می‏رساند(غزالی، 1351) ماوردی، فقیه اهل سنّت، سیاست را به معنای راه بردن و هدایت کردن می‏داند. جمله معروفی از شافعی است که «سیاسه الناس أشد من سیاسه الدّواب؛ راه بردن انسان سخت‏تر از سیاست چهارپایان است».(بخشایشی اردستانی، 1376 : 18)
خواجه نصیرالدّین طوسی نیز در اخلاق ناصری سیاست را مرادف با تدبیر قرار می‏دهد و آن را به تدبیر منزل، تدبیر خدم و عبید، تدبیر اولاد، تدبیر مدن و… تقسیم میکند و همه را جزء حکمت عملی قلمداد می‏کند.
علّامه محمّد تقی جعفری سیاست را به معنای مدیریت گرفته است: «سیاست عبارت است از مدیریّت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسانها در مسیر حیات معقول».(جعفری، 1369: 41) منظور ایشان از حیات معقول همان حیات وحیانی و زندگی الهی انبیاء و امامان معصوم‏علیهم السّلام است. (جعفری، 1369: 14) از منظر امام خمینی نیز سیاست به معنای مدیریت، رهبری و هدایت جامعه در جهت مصالح دنیوی و اخروی است. سیاست این است که جامعه را هدایتکند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را مد نظر بگیرد و اینها را هدایتکند به طرف آن چیزی که صلاحشان است، صلاح ملّت است، صلاح افراد است و این مختصّ انبیاء است و دیگران این سیاست را نمی‏توانند اداره کنند. این مختصّ به انبیاء و اولیا است و به تبع آنها به علمای بیدار اسلام. امام خمینی در جای دیگر تعریفی دیگر از سیاست ارائه می‏دهد. در این تعریف ایشان سیاست را به معنای «رابطه» میگیرند: «مگر سیاست چیست؟ رابطه بین حاکم و ملّت، روابط بین حاکم و سایر حکومت‏ها، جلوگیری از سایر مفاسدی که است».(صحیفه نور، ج13: 217)

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید